تبليغاتX
جــفــ ــنــــگــــــ مــیــ ــرزا
 
جــفــ ــنــــگــــــ مــیــ ــرزا
 
 
جفنگیات یک عدد جفنگ میرزا
 
امروز همینجوریــــ دلم واسه دوچیز تنگ شدهــــ...

1- رانندگیـــ....

2- آشپزی توی اشپزخونه خونه خدمونــــ... با همون قابلمه و وسایلــــ.... به همراهــــ..... مامانمـــــ......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
خوب یکی نیست بگهــ.... احمق جون مجبوری 10 تا فنجون قهوه بخوری توی صبجانهـــــ.....

یعنی تصورش رو بکنید.... الان نشستمــــ.... توی کافه تریا..... نیم ساعته صبحونم تموم شده

اما هی میرم فنجون فنجون قهوه میارم میشینم پای کامپیوتر.... هی قهوه میخورم عین اسبــــ.......

10 تا رو هم شوخی نکردم اصلا........

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
اقا من بگم الان غلط کردم توی چت انلاین شدم ول میکنیـــ.....

من نمیدونم جقدر باید توی چت به حرفای صدتا یه غاز این و اون گوش کنمـــ.....

والا به خدا من بیکارترین ادم زمین نیستمـــ......

میدونی وقتی میشینی واسه حرف زدن با اونهایی که میخوای برنامه میذاری و هی عقب میندازی همین میشهـــ.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
 

Modern Talking - Brother Louie


با این پرت میشم به یه جای نامعلوم توی کودکیم.... همانجایی که رویاهایم را ساختم... با داستانهای ایرانی ملک جمشید که پدرم را وادر میکردم بخواند برایم....
به اون ماشین شولت امپلای قرمز رنگـــ..... به ادمهایی که اسطوره بودن برام و هستن هنوزم..... به جایی که شخصیتم شکل گرفت.....
نمیدانم یه جای نامعلومی است بین همه اینها این برادر لویی..... 
این پست هم، شاید مثل خیلی از پستهای دیگه، شد یه هذیان گویی یه ذهن تب زدهـــ......
 |+| نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
یکی از استادا رو میبینم....

زیاد نمیشناسمش..... فقط دورا دور دیدمش 

بهش میگم میدونستی ما یه "research interest" خیلی مهم و مشترک داریم

با تعجب نگاهم میکنه..... میگمــ... "Cooking".....

سرش رو تکون میده.....

بعد با هم شروع به قدم زدن میکنیم به طرف اتاقش

داره چاغاله میخوره....

میگم ما هم توی ایران بهش میگیم چاغاله.... میگه اره توی ترکی یعنی "immature" .... بعد میگه اسم خواهر من هم چاغاله استـــ..... 

هرچند توی فارسی هم ما به صورت استعاری از کلمه "چاغاله" به عنوان ادم ناوارد و به کمال نرسیده استفاده میکنیمــــ.....

گفتم از همین رسانه اعلام کنم شاید بعضیهاتون بخواید اسم بچه هاتون رو بذارید چاغاله.... یا به عنوان نیک نیم واسه جی افتون ....

البته خوانندگان این وبلاگ حتما با من هم عقیده هستند که هیچ کس به اندازه "میس الی" برازنده این اسم نیستـــ......

بنده از همینجا به ایشان پیشنهاد تغییر نیک نیم از "میس الی" به "چاغاله" را میدهم. که البته بسیار نیک نیم برازنده و پرمعنایی است برای حضرتشـــــ..... و با شناختی که من از ایشان دارم پر بیراه هم نیستــــ.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 

اینجا یک هفته اسرتاحت داشتیم وسط ترمـــ...... semester break

حاج حسن رفته بود هلند مامانش رو ببینهـــ....

برگشتهــ... عمه خانومش رو هم با خودش اورده استانبولـــ....

85 سال داره ناقابل.... رو ویلچر هم هستــــ.... حاج حسن میگه باید مراقبش باشیمـــ... بعد سرش رو تکون میدهـــ....

امروز زنگ زدهـــ.... میگه میرزا من برگشتمــــ.... خواستم ببینم تو زنده ای یا نه؟....... یعنی خواستم بگم یه همچین استادی دارمـــ......

میگه نگران مقاله نباش من هفته دیگه زنم میرم هلند 5 روزه، تمومش میکنم.....

وقتی خانومش میره میتونه با خیال راحت تا 9-10 شب کار میکنه......

وقتی خانومش میره، تقریبا همه مدت رو باید شام با حاج حسن بخورمـــ.... 

نهار نمیخوره.... ساعت 6 زنگ میزنهـــ... میرزا کجایی؟ بیا بریم شام اگه میخوایـــ....

یعنی خواستم بگم یه همچین استادی دارمـــ......

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
یادتونه قدیما توی احوال پرسی بهم میگفتیم " دماغت چاقه؟"

چرا الان نمیگیم؟

من دوستش داشتم

انگار اینقدر همه رفتن دماغاشون رو قلمی و رو به بالا کردن بهشون یه جورایی برمیخوره بگیـــ....

اما من میگمـــ.... اگر هم برخورد مهم نیستــــ.......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
کمتر از 5 ساعت دیگه عیده

اولین تجربه عید خارج از ایران و ایضا خارج از محیط خانواده استــــ.....

قرار نیست فردا اتفاق خاصی بیفته

فردا باید صبح بیدار شمـــ... صبحونه بخورمــــ.... برم یکسری چیز رو پرینتـــــ بکیرمـــ.... مقاله رو ادیت کنم و روش کار کنمـــ...... گروپ استادیــــ ... تافل برمـــ.....

و این روزمرگی

ایران هم که بودم فرق چندانی نداشتــــ.... روزمره بود.... اما خوب دیدن دوستان و آشنایان خودش غنیمتی بود....

اما در کل خواستم بگم که سال نو خوبهـــ.... شاد باشید.... خوش بگذرونید..... اما زیاد هم فکر نکنید روز متفاوتی استــــ.....

برای من هم قبل از اینکه عید باشهـــ.... روزی است از روزهای خدا که نمیدونم چرا خدا عمر دوباره بهم داده....

تا چه بکنم؟..... هزار و یک چیز دیگهــــ

به هر سال اینده سال خیلی مهمی خواهد بود..... باید دوباره برای دکترا اپلای کنم.... قبلش باید جی ار ای بدم.... تافل بدم.... و مقالاتم رو تموم کنم و هزار و یک چیز دیگه.....

برای خودم، شما و همه سال خوبی رو ارزو دارمــــ....

همتون رو دست دارمـــ....

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
این دفعه که زنگ زدم میبینم بغض کرده مادرکــــ....

میگه رفتم خونه تکانی

جات خالیه.... وسایلت هست خودت نیستیـــ.....

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
اسمایلیـــــــ..... سالن مطالعه خالیـــــــــ......

اسمایلیـــــــ..... تک و تنها توی سالن مطالعهـــــ.....

اسمایلیـــــــ..... گوش دادن به اهنگ بدونه هدفنــــــ....

اسمایلیـــــــ..... دراوردن کفش و یله کردن پا روی میز......

اسمایلیـــــــ..... پادشاهی در سالن مطالعهــــ......

 |+| نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 3:37 قبل از ظهر  توسط جفنگ میرزا  | 
 
  بالا